" خیالات
شاعرانه 3 "
" سمفونی
سرما"
رابطه ی من با سه شنبه ها
همان رابطه ی گرگ است با ماه ; وحشی که می شود می رود بالای کوه و زوزه میکشد.همه
می دانند که شکار میخواد.
هرهفته ساعت که قد راست می کند و وارد سه
شنبه ها می شویم عین پلنگ ها باید آهو شکار کنم.
سرما جان می گرفت از قلب آدم های تنها ولی من
و بهار تب داشتیم، نه اینکه سردمان نباشد، سرمان داغ بود انگار یک نوع شراب چند
هزار ساله خورده ایم.
بعد
ها به اسم این شراب را گذاشتم عشق.
نگاهم به دست هایش خیره بود و ته چشمان
پاییزی اش یک مرد سیاه پوش می دوید. می گفت " آهویی نیست که بخواهی پنجه بکشی, پس چرا زل میزنی؟ "
نگاه که می کنم می گریزد و نای دویدن ندارم؛
حس می کنم چقدر ابله است و ماری شدم بر تن خسته اش. هیچکس بهاری به این سردی ندیده؛ او از روح من می کند و من از جسمش.
چقدر
غریزه ام قوی شده، نوازشش می کنم اما زخم برمی دارد. نفست که بالا نیاید دست و پا می زنی و من هم همین کار را کردم.
-"کاری کنم؟"
+" نکن..."
دلم سوخت اما اگر نمی کردم شاید روحم بالا نمی آمد و همینجا روی همین
صندلی، توی همین پارک می ماندم و تا ابد سگ لرزه می زدم.
فشار
دست هایش می ترکاند استخوان انگشت هایم را. آن لرزش عجیب از کجا بود؟ دندان ها که به هم می خورند یک ساز و آهی که
از سینه ام می آمد هزار ساز. چه سمفونی با شکوهی بود؛ زنده شدم و این شک پلنگ را
بیدار کرد. باید با تمام وجود ببوسمش و بوسیدم.
لعنت به این سرما که نگذاشت داغ بوسه ام بر
پیشانی اش بماند .
"رضا حسنوند- بخش سوم از داستان خیالات شاعرانه "
نوشته شده در 90/10/08ساعت 4:41 بعد از ظهر توسط رضا حسنوند |
از عرض خیابان که رد می شوم حس
می کنم سیاوش شده ام. اگر به سلامت بگذرم تمام گناهانم آمرزیده شده و دیگر هیچ
نگاه چرک آلودی در من ساخته نیست.
عادت کرده ام هر شب به شهر نگاه
کنم ببینم چطور گُر گرفته. یک بار به پوریا این حرف ها را گفتم؛ تر ش کرد و گفت
" عین آخوند ها حرف میزنی " چقدر ابلهند بعضی ها، آتش عشق را با آتش این
دیندارها یکی میکنند.
همیشه تکلیفم با خودم مشخص نبوده
و خوب می دانم که هیچوقت کار و بارم درست نمی شود. همیشه یک دردی داشته ام ، خودم
را میخورم و نجویده تف میکنم بیرون و به خودم وسعت می دهم و من چقدر از گم شدن در
این دنیای پهن آوری که ساخته ام میترسم.
قلبم از تنهایی درد می کند اما
به همه پز می دهم که " من تنهام و می خواهم شما را آزاد کنم "
یکی نیست بگوید : " اول
خودت را آزاد کن."
چقدر از پزهای خودم بدم می آید و
دوست دارم انگشت کنم ته حلقم و یک چیز تلخ و زرد رنگ بالا بیاورم و تمام این گلو و
حنجره ی دروغگو را بسوزاند.
حالا می فهمم که این اسید زرد
تمام دنیای من و همان عصاره وجود آدم است.
می خواهم دنیایم را بالا بیاورم،
می خواهم عصاره ی تلخ و سوزاننده ی خودم را از خودم که انگار رویین تن شده ام بالا
بیاورم.
شاید راحت بشوم.
" رضا حسنوند- بخش دوم داستان جدیدی که دارم می نویسم "
نوشته شده در 90/10/07ساعت 9:7 قبل از ظهر توسط رضا حسنوند |
همیشه دوست داشتم با یک گلوله کشته شوم
نه
اینکه در یک جنگ سگی دشمن رگبار بزند و یکیش بخورد به من.
دوست دارم کسی به سمت من نشانه برود. هدف من باشم و بس.
شلیک که کنند خنده روی صورتم بماسد و تکه های
مغزم روی آسفالت پخش شود.
از فردا عکسم روی خبرگذاری ها باشد و گروهی مرا قهرمان ملی بدانند و
گروهی خائن به مملکت دینی
.
چقدر خوب میشد اما حالا که در اوج جوانی پشت
این میز
پشت این کامپیوتر قفسه های کتاب روی سرم افتاده اند و دارم جان میدهم
میفهمم زندگی چه چیز حال به هم زنیشست.
آه که چقدر از این کتابخانه ؛از این شغل مسخره
ی کتابداری که حتی مانع خوندن یک کتاب می شود متنفرم، حقیقت وجود خود را نقض میکند.
اصلا
توی این مملکت همه چیز خودشان را نقض میکنند.
برای مثال تنها جایی که مردم با دیدن پلیس
احساس نا امنی میکنند اینجاست .نه اینکه بخواهم حرف سیاسی
بزنم یا خودم را روشنفکر جا کنم، تنها برای مثال گفتم و خوب می دانم که دست هایم
تاب فشار دیگری را ندارد، چه برسد به فشار سیاسی.
"
رضا حسنوند- سطرهای اولیه ی داستان جدیدی که مینویسم "
نوشته شده در 90/10/04ساعت 1:26 بعد از ظهر توسط رضا حسنوند |
خیلی این روزها خوبم.......... دارم ی داستان می نویسم......... این بار اصولی می رم جلو.......... همه آرزو کنید کار خوبی در بیاد
نوشته شده در 90/09/30ساعت 2:25 بعد از ظهر توسط رضا حسنوند |
.. باید امشب بروم من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت من به اندازه یک ابر دلم میگیرد وقتی از پنجره می بینم حوری دختر بالغ همسایه پای کمیابترین نارون روی زمین فقه می خواند چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج مثلا شاعره ای را دیدم آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش آسمان تخم گذاشت و شبی از شب ها مردی از من پرسید تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟ باید امشب بروم باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست ...
نوشته شده در 90/09/02ساعت 4:49 بعد از ظهر توسط رضا حسنوند |
با خود عهد کرده است تا سرازیری گور کودک بماند و زندگی را آنقدر به بازی بگیرد که بازماندگان مرگش را نیز بازی تازه ای بپندارند بی قراری یک قطب نما را ندارد شباهتش را اما به ستاره ی تخسی که هر شب ویراژ می دهد در آسمان نمی توان انکار کرد کشف زیبایی را حتی در یک جفت گوشواره ی پلاستیک وظیفه ی خود می داند حسادت اما نمی ورزد حتی به زرگری که می گویند در کشمیر زندانی است و برای همسر جوانش تا به حال هزار جفت گوشواره از سنگ و صندل تراشیده است در گیر و دار این سالها دوستان هم پیمانش در خفا بزرگ شده اند و هرجا می روند مثل قناری قفس های زیبایشان را نیز با خود می برند در حضور او اما ادای بچه ها را در می آورند انگار که بچه گول می زنند دوستانش هرگز پنهان کاران ماهری نبوده اند امشب هم به هر دری که بزنند از ظاهرشان پیداست یک بار دیگر بازیگر او بوده است و تماشاگر آنها http://shab-e-shahr.persianblog.ir "
نوشته شده در 90/08/01ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط رضا حسنوند |
رنگ می شدم تا نقاشی شوند تمام شعرهای کتاب ** اما حالا که مثل عکس پدر بزرگم رنگ باخته ام معمایی شده رنگین کمان شعرها روی تخته ی کلاس
نوشته شده در 90/07/09ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط رضا حسنوند |
1024x768
نقدی بر فیلمنامه "
جرم ساخته مسعود کیمیایی "
زمانی که شخصیت محور نگارش
قرار می گیرد، یعنی اتفاق ها تابع شخصیت هستند، دیالوگ در این ثار کم حادثه شرایت
قانون مندی ندار. و خود باعث ابهام زشایی می شوند. اطلاعات دیالوگ کاهش می ابد ولی
دچار پیچیدگی می شود.
1- آن
شبی که به سینمای خانوادگی پردیس زندگی میرفتنم هیچگاه فکر نمی کردم اینقدر دلسرد
شوم ، آری استاد من را ناامید کرد.
ما
با فیلمی روبرو هستیم از ژانر ملودرام / نوآر/ خیابانی که ضعف آن فیلمنامه است ،
البته بازیهای خوبی در این فیلم نمی بینیم، از جمله بازی تخت شبنم درویش و پولاد
کیمیایی که خیلی جنتلمنتر از آن است که این گونه نقش ها را بازی کند؛ بازی حامد
بهداد که گاهی خیلی اغراق می شد که البته در یکی
از سکانس های درخشان فیلم که ناصر و رضا در نار آمبولانس پس از زندان همدیگر را
ملاقات می کنند بازی وی کنترل شده است که در نتیجه آن سکانس خوبی است. فیلمی از
جنس سینمای کیمیایی با همه ی تکرارهای آن در بازگویی خوب چکش کاری نشده، از جمله
رفاقت دو نفر ( از برادر نزدیک تر ) بچه های
پایین شهری، شورش علیه سیستم و ... ، پایانی با مرگ یا راتاگونیست.
در
این فیلم اجتاعات زیادی به فیلم های پیشین کیمیایی می بینیم از جمله سکانس دعوا در
حمام زندان که مارا به یاد قیصر می اندازد.
یا
جایی که رجمند می گوید: " خدایا ما آشیونه داریم... به ما پرواز بده."
که رضا که رضا جوابی به او می دهد. یاد آور " اعتراض " است و همچنین
کشتن قاسم خان با چاقو که کم و بیش یاد آور گوزنهاست.
2-
از سکانس های ضعیف فیلم رویارویی ناصر و رضا در حیاط پشتی زندان و شرکت در ختم
رفعت ( داریوش ارجمند ) در مسجد زندان و سخنرانی رضا که چون با منطق دنیای واقعی
همخوانی ندارد و دلچسب نیست.
البته
صحنه ای خوبی نیز فیلمنامه دارد از جمله سکانس دیدار رضا با ملیحه در زدان، کل سکانس حضور رضا نزد کوکب /آوا
/رویا... و دیدار رضا با ناصر پس از آزادی اش در کنار آمبولانس.
از
نظر شخصیت شناسی " رضا سرچشمه " که به دلیل ضعف فیلمنامه در ترسیم درست
خط قصه از دیدگاه دراماتیک نمی دانیم هدف رضا در داستان چیست؟ اگر او پس از آمدن
از زندان می خواهد زندگیاش را سر و سامان دهد چرا دوباره بازیچه دست قاسم
خان می شود؟
با
تطابق فیلمنامه بر پایه نظام سه پرده ای ، پرده ی نخست از زمان دستگیری رضا تا
بیرون آمدنش از زندان، که هیچ رویداد دراماتیک مهم پیش برنده ای نمی بینیم کهع
البته خیلی طولانی است و در پردههای بعدی نیز ما ساختار درستی را شاهد نیستیم.
داستان
در گیر و خرد پیرنگ های که به دلیل موثر نبودن در روند فیلم به احتی قابل حذف می
باشند ( مانند ماجرای ازدواج عاطفه / مرگ مادر/ مرگ آقا رفعت / عشق کوکب به رضا )
که یا کنار گذاشتن این ها اصل پیرنگ دو یا چند خط بیشتر نمی شودو.
زمانی
که شخصیت محور نگارش قرار می گیرد، یعنی اتفاق ها تابع شخصیت هستند، دیالوگ در این
ثار کم حادثه شرایت قانون مندی ندار. و خود باعث ابهام زایی می شوند. اطلاعات دیالوگ
کاهش می ابد ولی دچار پیچیدگی می شود.
در
فیلم جرم با انبوهی از دیالوگ ها روبرو می شویم که به سه سطح بخش بندی می کنیم.
1- دیالوگهایی که وقایع
داستان ا پیش می برند
2- دیالوگ هایی که
بیانگر حال و روز رضاست
3- دیالوگهایی که اگر چه
شخصیتها خطاب به یکدیگر می گوین اما بیشتر دربر گیرنده ی جملات کنایی است که
دیگری بی توجه به آن پاسخ نامربوط می دهد!
برای نمونه :
- در در سکانس گفتگو با خواهر، دیالوگها حول محور مرگ مادر رد و دل میشود
و این سکانس از اندک سکانسهایی است که گفتوگو به معنای واقعی در خود در فیلم جاری
است و با توجه به صحبتهای دیگری پاسخ میدهند.
- گفتگو با زن فروشنده اسلحه برخی دیالوگ ها حول حول گذشته رضا و زن است و
برخی نیز حالت کنایی دارند.
- در سکانس گفتوگو با خیاط اصلا هرکدام حرف خود را میزند و به دیگری کاری
ندار.
معلوم نیست که چرا شخصیت ( رضا سرچشمه ) حاضر جواب است؛ چرا هر حرفی میزنند
مانند بچه پرروها جواب می دهد.
عزت
الله علی اعظم
نوشته شده در 90/06/17ساعت 1:23 قبل از ظهر توسط رضا حسنوند |
درود به همه.....
کلی ناراحتم....
خیلی خیلی....
شدم آیدین " سمفونی مردگان"...........
هرچی براش اتفاق افتاده داره کم کم برام پیش میاد.....
شش " ۶" سال زحمت کشیدم......
همه چیز نوشتم.....
یک شبه همه بر باد رفت.....
هیچ اثری از نمایشنامه هام....
داستانام.....
شعرام....
طرحام.....
زندگیم...
هیچ اثری از هیچ کدوم نیست.....
این جمله ی آخر رو خطاب به کسی که ین کارو کرد می گم........
" هیچوقت دست بردار نیستم...... تا آخر خط پای هدفم می مونم.... حتی اگه مثل آیدین ( سمفونی مردگان) دیونه بشم"
نوشته شده در 90/05/27ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط رضا حسنوند |
توصیف نگاهت آسان است به سوزن های سمی ای فکر کن که مثل طلسم پیرترین جادمگر زمین بر سینه ی کروسکی فرو میروند
**
و یا به گلوله هایی فکر کن که از رگ گردن به آدم نزدیکتن چرا که بر قلبش می نشینند
نوشته شده در 90/05/10ساعت 2:20 بعد از ظهر توسط رضا حسنوند |
|