تبليغاتX
فرهنگی و ادبی
منوي اصلي وبلاگ
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ آر.اس.اس وبلاگ
مطالب تازه
درد دل یا دل درد وقتی علیرضا نوری می نویسد اگر من بنویسم گستاخی کرده ام....... علیرضا نوری بخش سوم از داستان بی سر و ته " یک عاشقنه ی ناکام "..... به سفارش استاد محمد صبوری.... سلام " 3 اردیبهشت" بهمن یعنی تنهایی نقدی بر فیلم مهرهفتم (The Seventh Seal) "عزت الله علی اعظم" خیالات شاعرانه.... بخش سوم.... طرح داستان خیالات شاعرانه ...... بخش دوم........... طرح داستان خیالات شاعرانه.... بخش اول.... طرح داستان یک خوشحالی ......... کلاس ادبیات ........ " تقدیم به الناز" نقدی بر فیلمنامه " جرم ساخته مسعود کیمیایی " ..... عزت الله علی اعظم گلوله ها.... " برای نقد" بازگشت به کار فعالان این بلاگ...... جنگل " برای نقد" اولین شعر..... معرفی " بهاره باقری " با شعری از ایشان
آرشيو وبلاگ
اردیبهشت 1391 اسفند 1390 دی 1390 آذر 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 آرشيو
طراح قالب
قالب بلاگفا

فرهنگی و ادبی

خیلی ها به من میگویند مهربان...

عزیزان من...

مهربان نیستم من آدمی در حال سقوطم که دستش به هیچ شاخه ای نمیرسد

کسی گلویت را گرفته آنقدر فشار میدهد که نتوانی نفس بکشی. نفس که بالا نیاید عین گوسفندهای قربانی شده فقط دست و پا میزنی آنقدر دست و پا میزنی که جانت در بیاید

20 سالم شده و به اندازه ی 120 سال دست و پا زده ام

غریبم در خانه ام و در این خانه غریبه کش ها زیادند و آنقدر چوب در آستین آدم میکنند که فقط بتوانی به خدا فحش بدهی که چرا تورا در بدترین نقطه دنیا خلق کرده


نوشته شده در 91/02/29ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط رضا حسنوند |

وقتی عشق زنگ خانه را می زند

وقتی هوا چند متر زیر صفر است

وقتی کلاغ ها قارقارشان را به صورت آدم می پاشند

چه بگویم

چگونه بگویم:

                 مرا بکشید

من بارها مرده ام

یک بار در جریان قوم لوط

یک بار در جنگ قادسیه     در نهاوند

یک بار هم مغول ها گردنم را در سبزوار زدند

اما

این بار

این بار مرا نکشتند

در گوشم نام مادرم را گفتند

نام خواهرم را

و حتا گفتند:

                 معشوقه ات زیر سینه اش خال کوچکی دارد

اما همیشه در من نیمه جانی هست که بگویم عاشقم

بگویم:

         زن ها موجودات غریبی هستند

         که وقتی کشف می شوند     می میرند

مرا بکشید

من بارها زندگی کرده ام

با زن ها

با خیام

با حافظ

یک بار هم به سیاوش وقتی داشت از روی آتش می پرید     گفتم زکّی

بالای دار هم به حلاج گفتم:

                                    برای خودت خوب دکان باز کرده ای

                                                                                              خندید    

 

علیرضا نوری


نوشته شده در 91/02/28ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط رضا حسنوند |
لین روزها با علیرضا نوری " دلقک ها گریه می کنند " زندگی می کنم.

پسر ماهیگیر

کوچک ترین ماهی را

به دریا پس می دهد

طعم قلاب اما

در دهان ماهی ابدی است



نوشته شده در 91/02/20ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط رضا حسنوند |
اینکه پشت یک پنجره کز کنی و شعر بخوانی کار آدم های عاشق نیست.

اینکه تمام این چند سال دنبال تو سگ دو بزنم ؛اینکه هنوز لایق تو نباشم و تو را بخواهم کار من نیست.

جان می کندم تا خودم را بالا بکشم و بتوانم تو را خوشبخت کنم.

آسان بود برایم که قلم دستم بگیرم و مثل الآن برم در دخمه ی خودم ته نشین بشوم.

دخمه که نه؛ همه می گویند آخر دنیا.

همین که تز تنهایی دق می کنی بروی روی بالکن همه را می بینی که تا می رسند انجا سرخرشان را کج می کنند و مروند پی کارشان آن موقع تو می مانی و یک حس قوی که چقدر خوب است که انتهای دنیا تازه شرمع من است.انگار مفصلی می شوم بین قبل و بعد از قبر.

هرکه اینجا راهش را کج نکند و بماند این جادو خلسه را تا مغز استخوانش حس می کند و غرور باعث بقاءش می شوئد.

آن لحظه است که می شوی یک هنرمند خوب، کسی که تابلوهای نقاشی و خطاتی اش بوی خاک میدهد... بوی آتش جهنم و شراب بهشت.

برای تو از تمام این خوبی ها گذشتم و شده ام یک مهندس که تمام فکرش خوب پول در آوردن است.

بی انصافی نیست که می گویی تر را نمی خواستم؟


نوشتم به سفارش استاد صبوری چون احساس بی گانگی می کنم با این " یک عاشقانه ی ناکام "

نه اتفاقاتش رو حس می کنم و خطوط این لعنتی بهم آرامش می ده....


نوشته شده در 91/02/20ساعت 10:7 قبل از ظهر توسط رضا حسنوند |
سلام همیشه سلام نیست
گاهی می شود دوستت دارم
وقتی که سالهاست از دوست داشتن هایم خسته ای
وقتی دست هایم را باز می کنم
و می گویم
بعضی رودها در بهار جاری میشوند
مثل شعر من در نگاه تو
و بعضی رودها در زمستان
مثل تو در میان دست های من
***
آن شب که باد تو را تا خانه ام آورد
آن شب که ابرها تمام دریاها را بر دوش می کشیدند
فهمیدم که نمونه ی ناقص یک شاعر کاملم
چرا که مرغ های ذهنم پرواز را فقط نقاشی میکنند
اما اینبار پرنده ی خوبی خواهم شد

گلوله را شلیک کنی اوج می گیرم
راستی

پرواز را دوست داری؟



نوشته شده در 91/02/12ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط رضا حسنوند |

بهمن یعنی تنهایی

چه کوچک باشد چه بزرگ

چه برفی باشد چه آفتابی


گوشه ی خانه

یا وسط یک پاک شلوغ

هرجا باشی تنهایت می کند


بهمن را دود کن

اسفند را هم

شاید سال نو شود

شاید روز خوبی بیاید


نوشته شده در 90/12/13ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط رضا حسنوند |

درجستجوی ایمان ازدست رفته

ایمان داشتن کارسختیه انگارکسی وتوتاریکی دوست داشته باشی واون خودش ونشونت نده.

مهرهفتم (The Seventh Seal)
عنوان سوئدی: Det Sjunde inseglet
کارگردان: اینگمار برگمان
فیلمنامه : اینگمار برگمان ( بر اساس نمایش نامه ای از خودش)
فیلمبردار: گونار فیشر
تدوین : لنارت والن
موزیک : اریک نوردگرن
بازیگران : ماکس فون سیدو
گونار بیورنستراند
نیلس پوپ
بی بی اندرسن
محصول 1957 سوئد , سیاه و سفید , 105 دقیقه

تحلیل

همه چیزدرقرن چهاردهم(قرون وسطا)درسوئدمیگذرد.جستجوی یک شوالیه جنگ صلیبی درسرزمین خودش...و

درصحنه های نخستین پس از آن دیزالوهای زیبا شاهدیم که شوالیه بیدار به آسمان مینگردکه پیش اطلاع وحاکی عذاب وجدان ومشغله فکری اوست.درطرف دیگرمهترش است که راحت خوابیده که بدامیفهمیم که به کلی ایمانش راازدست داده.پس ازپیروزی برفرشته مرگ(تندیس مرگ)باگرفتن این فرصت دوباره مکاشفه اش را آغازمیکندکه در نمایی زیبا در کنار رشته کوهی که ازدریا به سمت بالای کادرکشیده شده حرکت میکنندکه طی طریق کردن اورانشان میدهد.

کلاغی که درآغازمیبینیم یکدفعه برآسمان بالای سرآنهاظهورمیکند نشانی ازمرگ وتائون وحضورفرشته مرگ درآنجاها.(شایددرمفهوم سوئدی معنی دیگری بدهد)

درصحنه کلیسا که مهتربانقاش گفتمان میکندهم ازشخصیت ضددین مهترباخبرمیشویم ودلیل ترسیم وحشت وترس راکنترل بهترکلیسابرمردم میابیم ومهتربانقاشی مضحکش هم بی اعتقادی خودش رانشان میدهدوهم پارادکسی دربرابر نقشای هولناک داریم.که باعث تمسخراست.

ازطرف دیگرشخصیت های گروه نمایشی راداریم.یوف(جوزف)ومیا(مریم) که بنظرتمثیلیی ازخانواده مقدس اند.که درصحنه نمایش آنها خیانت همسربه شوهرش را به طنزنشان میدهند.

از صحنه های تکان دهنده فیلم صحنه ای که سه هنرمنددرحال اجرا هستندکه گروه کلیسایی باآوازمذهبی وکارناوال یادآورنده رستاخیزوارد میشوند.دراین جا دوجناح را داریم اول هنرمندانی که مشغول شادکردن مردم هستند درطرف دیگرکشیشانی که قصدترساندن مردم رادارند هردوآنهابه دنبال پول هستند ومردم تسلیم کشیشان میشوند الحق( که این مردم بویی ازهنرنبردن)اینجامیبینیم که کلیسا چه میزان برمردم تسلط داشت.وناخودآگاه جمعی راهم مبینیم.وبه صورت  برجسته تقابل هنرومذهب رومبینیم به ویزه دررستوران که  دررستوران کشیش به هنرمندحمله میکندوباتمسخر اورا وامیدارد که ادای خرس رادربیاوردومردمی که پیش ازاین نادم ونگران ازعقوبتشان بودند با کشیش همراهی کردندوهنرمندی که از بروز هنرش به شکل درست جلوگیری شده واوراتبدیل به دزدکردند(دزدیدن حلقه).

صحنه جالب برای من آنجابود که هنرمندی که به زن آهنگرخیانت کرده بود باهنرش آهنگررافریفت ولی دربرخوردبا مرگ نا کام ماند.

هنگام آشنایی شوالیه با زن ومردهنرمندوپس ازنوشیدن شیروتوت فرنگی(استعاره از نان وشراب)انگارشوالیه امیدی تازه یافته وماموریت دیگر.همراهی خانواده هنرمنددرعبوازجنگل واثبات آن زمانیست که یوف فرشته مرگ رامیبیندوقصدفرارمیکند.شوالیه بابرهم زدن شطرنج حواس مرگ راپرت میکندتاآنهافرارکنندکه فرشته مرگ بافریفتن وی اوراشکست میدهد.شوالیه  جان خودش روفدامیکند. که مانندمهره پادشاه درشطرنج میماند که باکیش ومات شدنش دیگران نیزازبین رفتند.

یوف برخلاف شوالیه بجزفرشته مرگ .مریم مقدس وکودک رانیزمیبیند که هنگام(p.o.v)یوف نورپردازی ها روشن ترمیبینیم.

 "عزت الله علی اعظم"


نوشته شده در 90/12/07ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط رضا حسنوند |

" خیالات شاعرانه 3 "


" سمفونی سرما"

رابطه ی من با سه شنبه ها همان رابطه ی گرگ است با ماه ; وحشی که می شود می رود بالای کوه و زوزه میکشد.همه می دانند که شکار میخواد.
هرهفته ساعت که قد راست می کند و وارد سه شنبه ها می شویم عین پلنگ ها باید آهو شکار کنم.

سرما جان می گرفت از قلب آدم های تنها ولی من و بهار تب داشتیم، نه اینکه سردمان نباشد، سرمان داغ بود انگار یک نوع شراب چند هزار ساله خورده ایم.

 بعد ها به اسم این شراب را گذاشتم عشق.

نگاهم به دست هایش خیره بود و ته چشمان پاییزی اش یک مرد سیاه پوش می دوید. می گفت " آهویی نیست که بخواهی پنجه بکشی, پس چرا زل میزنی؟ "

نگاه که می کنم می گریزد و نای دویدن ندارم؛ حس می کنم چقدر ابله است و ماری شدم بر تن خسته اش. هیچکس بهاری به این سردی ندیده؛ او از روح من می کند و من از جسمش.

 چقدر غریزه ام قوی شده، نوازشش می کنم اما زخم برمی دارد. نفست که بالا نیاید دست و پا می زنی و من هم همین کار را کردم.

-"کاری کنم؟"

 +" نکن..."

دلم سوخت اما اگر نمی کردم شاید روحم بالا نمی آمد و همینجا روی همین صندلی، توی همین پارک می ماندم و تا ابد سگ لرزه می زدم.

 فشار دست هایش می ترکاند استخوان انگشت هایم را. آن لرزش عجیب از کجا بود؟ دندان ها که به هم می خورند یک ساز و آهی که از سینه ام می آمد هزار ساز. چه سمفونی با شکوهی بود؛ زنده شدم و این شک پلنگ را بیدار کرد. باید با تمام وجود ببوسمش و بوسیدم.

لعنت به این سرما که نگذاشت داغ بوسه ام بر پیشانی اش بماند .

 "رضا حسنوند- بخش سوم از داستان خیالات شاعرانه "


نوشته شده در 90/10/08ساعت 4:41 بعد از ظهر توسط رضا حسنوند |

از عرض خیابان که رد می شوم حس می کنم سیاوش شده ام. اگر به سلامت بگذرم تمام گناهانم آمرزیده شده و دیگر هیچ نگاه چرک آلودی در من ساخته نیست.

عادت کرده ام هر شب به شهر نگاه کنم ببینم چطور گُر گرفته. یک بار به پوریا این حرف ها را گفتم؛ تر ش کرد و گفت " عین آخوند ها حرف میزنی " چقدر ابلهند بعضی ها، آتش عشق را با آتش این دین‌دارها یکی میکنند.

همیشه تکلیفم با خودم مشخص نبوده و خوب می دانم که هیچوقت کار و بارم درست نمی شود. همیشه یک دردی داشته ام ، خودم را میخورم و نجویده تف میکنم بیرون و به خودم وسعت می دهم و من چقدر از گم شدن در این دنیای پهن آوری که ساخته ام میترسم.

قلبم از تنهایی درد می کند اما به همه پز می دهم که " من تنهام و می خواهم شما را آزاد کنم "

یکی نیست بگوید : " اول خودت را آزاد کن."

چقدر از پزهای خودم بدم می آید و دوست دارم انگشت کنم ته حلقم و یک چیز تلخ و زرد رنگ بالا بیاورم و تمام این گلو و حنجره ی دروغگو را بسوزاند.

حالا می فهمم که این اسید زرد تمام دنیای من و همان عصاره وجود آدم است.

می خواهم دنیایم را بالا بیاورم، می خواهم عصاره ی تلخ و سوزاننده ی خودم را از خودم که انگار رویین تن شده ام بالا بیاورم.

شاید راحت بشوم.

" رضا حسنوند- بخش دوم داستان جدیدی که دارم می نویسم "


نوشته شده در 90/10/07ساعت 9:7 قبل از ظهر توسط رضا حسنوند |

همیشه دوست داشتم با یک گلوله کشته شوم
نه اینکه در یک جنگ سگی دشمن رگبار بزند و یکیش بخورد به من.


دوست دارم کسی به سمت من نشانه برود. هدف من باشم و بس.
شلیک که کنند خنده روی صورتم بماسد و تکه های مغزم روی آسفالت پخش شود.
از فردا عکسم روی خبرگذاری ها باشد و گروهی مرا قهرمان ملی بدانند و گروهی خائن به مملکت دینی
.

چقدر خوب میشد اما حالا که در اوج جوانی پشت این میز
پشت این کامپیوتر قفسه های کتاب روی سرم افتاده اند و دارم جان میدهم میفهمم زندگی چه چیز حال به هم زنیشست.

آه که چقدر از این کتابخانه ؛از این شغل مسخره ی کتابداری که حتی مانع خوندن یک کتاب می شود متنفرم، حقیقت وجود خود را نقض میکند.
اصلا توی این مملکت همه چیز خودشان را نقض میکنند.
 برای مثال تنها جایی که مردم با دیدن پلیس احساس نا امنی میکنند اینجاست .نه اینکه بخواهم حرف سیاسی بزنم یا خودم را روشنفکر جا کنم، تنها برای مثال گفتم و خوب می دانم که دست هایم تاب فشار دیگری را ندارد، چه برسد به فشار سیاسی.

" رضا حسنوند- سطرهای اولیه ی داستان جدیدی که مینویسم "


نوشته شده در 90/10/04ساعت 1:26 بعد از ظهر توسط رضا حسنوند |
موضوعات
بررسی فیلم از دیدگاه بینندهشعردانلود کتابنقد ادبی " نظم و نثر"موسیقیاخبار فرهنگی ادبیزنگ تفریحپژوهش هانظر سنجی کتابعکس
لينك دوستان
کولـــی کنـــــــار آتــــــــــش ناهید آهنگری خورشید را دیدم لغت نامه ی دهخدا ذهن روسپی " وحید پورزارع " دو سه کیلومتر از واقعیت"سابیر هاکا" مخمصه "امید بیگدلی" سایت رسمی فروغ فرخزاد فرهنگخانه- سامانه خبری فرهنگی غزلکوچه"عبدالرضا نورپور" محمود گرجی سنگ های جهنم " علی رضا نوری " کلبه ی قدیمی " صابر قدیمی "

ساخت كد صوتی آنلاين

Checkpagerank.net