تبليغاتX
هنر نویسندگی

هنر نویسندگی

مجموعه ای از قطعه های ادبی و شعر های نو...

 
زندگي ام سرشار شده از غم . درد تمام وجودم را گرفته و تنها چيزي كه نظرم را جلب مي كند پيچكي است كه به ديوار همسايه ي روبرويمان پيچيده.
خوش به حالش ‏ٌ‏‏‎‎، اين پيچك ها حتي پتجره را همبرايش بسته اند.
خسته ام از انتظار ، از روزي كه خواهند پرسيد«چيستم ، ازآن كيستم؟»
من هم بگويم هيچ چيز نيستم و تنها به معشوقم تعلق دارم.
درد وجودم را چون پيچك هاي گستاخ گرفته و ميل به اعتراف را ذره ذره درونم تزريق مي كند.
اي كاش كسي بود.
ولي نه، هيچ آدمي قدرت شنيدن آن را ندارد.
اين ديوانه ها كه با دستان خود اين پيچك هاي زمخت را كاشته اند هر كدام اعترافي شنيده اند....
اعترافي كه زندگي را از يادشان برده است.
خسته ام از سايه ام.
اينقدر درد و دل كرده ام كه حوصله ي شنيدن اعترافم را ندارد.

مجنوني از ساختمان سفيد روبرويي فرياد مي زند و مرا با نام سرخپوستي ام صدا مي كند:« آي مرد تنها، اين پيچك هاي پررو رو برات آب دادم، سيگارمو نمي دي؟»
بسته ي سيگار را از روي ميز برداشتم و از پنجره انداختم پايين.
اين قرار داد را با او چهار سال است كه بسته ام.
هر روز سه نخ سيگار در عوض آب دادن به آنها.
اما امروز كه روز آخر است ديگر نيازي به سيگار هاي سفيد و نارنجي ام ندارم و همه را بخشيدم تا بخشيده باشم.
اما برايم سواليست كه با سيگارها چه كاري مي كند؟! او كه آتش ندارد.
باز صداي آمد.
صداي گنگي بود.
از زور فضولي رفتم دم پنجره.
تماما آبي پوشيده بود و كلاهي سياه سرش بود.
از نوع كلاه پوشيدنش معلوم بود كچل است.
بسته ي سيگار را فشار مي داد و يك چيزي مي گفت:«اين مزد چند روز منه ؟ با همه ي اينا ميشه يه گور از سيگار ساخت و هر روز پيچك ها رو آب داد.»
منظورش را نفهميدم اما خوشحال بودم كه هر روز پيچك ها را آب خواهد داد.

تك صندلي اتاق را كشيدم و تا دم پنجره آوردم ، خوشبختانه بلند بود راحت بيرون معلوم مي شد....
در فكر بودم كه چه كسي لايق شنيدن راز من است؟
غرق يافتن شخصي بودم.
مجنون دوست داستني دوباره داد زد:« مگر مي خواي بميري كه مزد كارم را كامل دادي؟.....»
مكثي كرد و دوباره گفت:« يا مي خواي بري پيشه همون كه دوستش داري؟....»
لبخندي از روي تاييد روي لبم آمد....
به پنجره هاي مدفون زير اين گياه بيشعور نگاه كردم.
پيچك هاي زرد هميشگي سبز شده بودند.
اين امكان نداشت...
آنها بي شك بهترين شنونده اند.

چون احمق تر از ديوانه ها سكوت مي كنند و فقط گوش مي دهند.چانه ام شروع به تكان خوردن كرد و بي اختيار شروع كردم.







«همه چيز از ورود يك رقيب آغاز شد.
چه شروع تلخي داشت، نزديك ترين دوستم قصد نزديك شدن به نزديكترينم را كرده بود.
دسته گلي برداشته بود و با خيالي سرشار جعبه اي از شيريني را هم همراه خود كرده بود.
لحظه ي خدا حافظي من روي پله ها بودم و داشتم كفشم را در مي آوردم.
مردي را ديدم با پيراهني تماما آبي و كتي نو و كلاهي سياه. از كلاه پوشيدنش معلوم بود كه كچل است.
داشت با پسرش حرف مي زد.
خنده اي كرد و فضا را پر از خودخواهي كرد.
به تك پسرش «عزيزترين دوستم» حسوديم شد.
از فرط شادي مرا نديدند...در زدم و در را بي اهميت از اينكه چه كسي پشت در است باز كردند.
معلوم بود كسي در انتظارم نبوده.
همه خندان بودند جز يك نفر.
مردي درشت اندام كه بسته ي سيگار را در دستش فشار مي دهد و با سيگار ها يش شكل يك تابوت را درست مي كند.
از راز كثيفشان خبر نداشتم تا اينكه آن گل هاي ملعون به چشمم خوردند.
طاقت ماندن و خوشحاليشان را نداشتم.
برگشتم و كفش هايم را پوشيدم....
هنوز پدر و پسر به انتهاي كوچه نرسيده بودند.
اما احساس موفقيت و خودخواهيشان تمام كوچه را گرفته بود.
خواستم صدايش بزنم و تهديدش كنم
فحشش بدهم
تف به صورتش بياندازم.
اما ترسيدم كه «بهترينم» دوستش داشته باشد.تعجب مي كردم كه چرا كسي از من نمي ترسد؟!....چرا هيچكس متوجه من نشد؟!.....
به اتاق كوچك و مدفونم رسيدم...
مثل هميشه با كليد در را باز كردم ، اما اينبار ترسيدم آرزو كنم كه اي كاش معشوقم در را باز مي كرد.
چند ماهي خودم را مدفون آن خانه ي مدفون كردم.
خسته شده بودم از خستگي.
تك صندلي اتاقم را كشيدم تا دم پنجره آوردم، خوشبختانه بلند بود و راحت بيرون معلوم مي شد.
نور مهتاب بر كوچه مي تابيد و همه چيز بد بو به نظر مي رسيد.
حتي اتاق مجنوني كه در تيمارستان روبرويمان مرض وسواس داشت.
تنها بوي دلانگيزي كه حس ميشد بوي عرق هاي كهنه اي بود كه تازه مصرف كرده بودم.
اينبار تصميم خودم را گرفته بودم.
از ماه بي دليل تشكر كردم و براي اولين بار طعم خواب در شب را چشيدم.
صبح شده بود و كوچه پر از بوي بد بود جز بوي مشروب..... اما نمي دانم از كجا مي آيد.
مثل هميشه سراغ مردي درشت اندام رفتم ولي اينبار غير از مشروب چاقوي تيزي هم خريدم.
به خانه برگشتم و صورتم را اصلاح كردم.
بايد آماده مي شدم.
راه افتادم.....
كوچه ها آشنا نبودن و بوي بد مي دادند...
به خانه ي بهترينم رسيدم.
زنگ زدم... و از شدت ذوق روي پله ها نشستم....اين بهترين كاري مي شد كه مي توانستم بكنم.
در را باز كرد...سلام داد و رفتم تو...
هيچكس آنجا نبود .
آمد و كنارم نشست،چشمان خيره اش سستم كرده بود ولي ياد رفيقم دلم را قرص نگه مي داشت.
براي اولين بار از او تقاضاي چشيدن لبانش را كردم.
رد كرد ولي با اسرار من مجبور به قبولش شد.... مثل هميشه چون كودكي در آغوشم آمد ولي اينبار به لبانش نياز داشتم.
به ديوار تكيه دادم و لبانش را چشيدم.
داغ بود و شيرين...چند دقيقه اي گذشت و دستم را از روي گردنش برداشتم و چاقو را از جيبم در آوردم.
باز به گردنش حلقه كردم و براي آخرين بار بوسيدمش.
چشمانش را با التماس هميشگي نگاه كردم.
حالا انعكاس نور چاقوي شريف در چشمانش برق زد و فقط شكه شده بود.
ديگر به چشمانش نگاه نكردم و چاقو را به رو ي شاهرگش كشيدم.
خوشحال بودم كه ديگر مال من است و كسي نمي تواند از دستم بدزدتش.
ماندم تا لحظه ي رفتنش را ببينم.
ترس و نفرت وجودش را گرفته بود و نمي توانست يا نمي خواست حرف بزند.
فقط مرا از خود دور مي كرد و به انتظار مرگ نشست و حتي چند بار خواستم در آغوشم بميرد اما اشك هايش مانع مي شد.
شايد مي ترسيدم سكوتش بشكند و راهي براي بقا پيدا كند.
نمي دانم چند وقت گذشت ولي چشمانش بسته شده بود و مطمئن بودم چيزي را حس نمي كند.
جلو رفتم و در آغوشش گرفتم و تا آخرين نفس از وجودش چشيدم.
ديروز ظهر كه خوابيدم مثل هميشه فقط گريه مي كردم.
بيدار شدم و مثل سگ هاي آواره خيابان ها را گز كردم.
از همه جا بوي بدي مي آمد.
بويي كه مستم مي كرد مثل بوي مشروب»
دوستای گلم ببخشید که دیر آپ می کنم آخه باید درس بخونم.....
ایشالا داداش فرشیدم صحنه رو خالی نکنه....

+نوشته شده در 88/07/28ساعت13:42توسط رضا حسنوند | |

 

  خبر آمد خبری در راه است ...

 

میلاد امام زمان (عج) بر تمام مسلمین جهان مبارک

+نوشته شده در 88/05/15ساعت12:20توسط دلدار | |

عشق:

پدیده ای است عاطفی که درجانداران به وضوح دیده میشود،مانندعشق نربه ماده،مرد به زن وگاهی اوقات به عکس.

عشق به ظاهرازچسبندگی گیاهی گرفته شده،چون درخت مو که پیوسته به دور درختی میپیچد همچون در آغوش گرفتن عاشقی معشوق را.و عشق چنین چسبندگی دارد وروح را به روح ،اندیشه را به اندیشه ولب رابه لب میچسباند،به طوری که میل شدت گیرد.

گویندما یکی روحیم دردو بدن (عشق به زیبا رویان وزیباپرستی ازنمونه های برجسته ی عشق است که درمیان عارف مسلکان و شاعران وآزادمنشان رواج دارد.)

که گفت بر رخ خوبان نظر خطا باشد ؟ خطا بود که نبینی تو ، رخ زیبا را

درزمینه ی عشق دکتر حسین خراسانی مینویسد:

از پـریـدنـهـای رنـگ و از تــپـیـدنــهــــای دل

عــاشـق بــیــچـاره هرجـا هـسـت رســـوا میشود

عـشق را پـایـگـاهـی بـرتـر از عـــقـل اسـت

آن کسی آن آستان بوسد،که جان در آستین دارد

افلاطون در رساله ی ضیافت اززبان اریستوفانوس عشق راچنین بیان میکند:

آدمیان نخستین دارای چهاردست وچهارپا بودند وسری داشتند که دوصورت داشت ودارای چهارگوش بودند. درحرکت سرعت بسیار ودرتن نیروی فراوان داشتند، چنان تند رفتارو چابک بودند که درصدد برآمدند به آسمان برآیند وبه خدایان حمله برند. در شورای آسمان ازوحشت آدمیان چهارپا غوغا درافتاد، خدایان درمانده بودند که صاعقه ای بفرستند و همه را نابود کنند یا آنها رابه جا بگذارند؟! اما از نابود کردن آدمیان زیان بزرگی به آنها میرسید، چه دیگرپرستنده و قربانی دهنده ای نمیداشتند. عاقبت زئوس خدای خدایان رافکری به خاطر رسید که دیگران هم پسندیدند.

زئوس بر آن شد که آدمیان را دو نیم کند تا هم از نیرومندی آنان بکاهد و هم پرستندگان خود را دو چندان کند فامان داد وچنین شد وآنها راچنان پراکندکه به زودی هر نیم نیمه ی خود را گم کرد وازآن زمان است که عشق به وجود آمد، چه هرنیم جستجو میکند،تا نیمه ی دیگر خود را که اوررا کامل میکند بازیابد وآنچه ما عشق میگوییم آرزوی آدمی است که نیمه ی اصلی خود را بیابد.

من نیمم و تو نیمه ی من

من عاشق و تو آیینه ی من

از روی حوس به تو نیَم من

عشق میتراود از من نبینی ؟

عشق دیدی نس را دو نیم کن

نیم لــب بـرنیمه ی لب وبـوس

+نوشته شده در 88/04/18ساعت12:42توسط فرشید | |

بسم الله الرحمن الرحیم

آزادی ،عشق، شرف. سه عنصر حیاتی زندگی انسان که با آن ها این من انسانی شکل می گیرد و در سایه ی آن ها رشد کرده و به تعالی رسیده و  جایگاه اشرف  مخلوقات را بدست می آورد .

با آزادی رها می شود از تعقلات دنیوی از هوا و هوس از شهوت از اسارت و در سایه ی این درخت تنومند، وجود آدمی قدرت انتخاب پیدا می کند تا بتواند با آن بهترین ها را برگزیند و این جاست که از میان تمام بودن ها، شدن عشق را انتخاب می کند .قدم در راه دوست داشتن می گزارد و وصال محبوب را بر میگزیند و چون زیبایی ،کمال ،صداقت ،محبت و هر چه خوبی ایست در دنیا را برگزیده است .آنها را در خود پدیدار می آورد و انسانی در خور تحسین خلق میکند و نامی به بلندای محبوبش برای این خصوصیات خویش برمی گزیند شرف.

"دلدار"



عزلت

عزلت

 

سلام ای شب منزوی من

من از صدای گربه ها

به هنگام جفت گیری می ترسم

از دختران باکره میترسم

در این دیار بی کسان

از این زنان ساحره می ترسم

 

روزها بی سر سامان

شب ها بی خانمان

آرزوهایم سقفی ندارند

گویی دوست دارن به باران وصل شوند

 

و روزها می گریزم

از آن مردان فاحشه به آغوش همسرم

زنی زیبا

که شعرهایم را از او می ربایم

در کوچه ها

به دنبال یک قطره تنهایی

و دستان سیمرغ

و آتش ققنوس

 

از این ویرانه ها می ترسم

از اینکه کنج های عزلتم را

نابود کرده باشند می ترسم

 

از کنار دیوار ها می گذرم

در آینه های مصنوعی می نگرم

از خودم هم می ترسم

 

و از لحظه های حامله

از دورترین آتش های قافله

از کنار رودهای کم نور شهر

عزلتم را می جویم

 

ولی هیچ گاه او را نمی یابم

مگر در کنار شب هایم 

"رضا حسنوند"

+نوشته شده در 88/04/03ساعت18:13توسط دلدار | |

من نمی خواستم این مطلب را در وبلاگ نمایش دهم چون اصلا بامحتوای آن سازگار نیست ولی به عنوان یک ایرانی وظیفه ی خود دانستم که از حق و حقانیت دفاع کرده و ندای حق را در سرسرای این گیتی سردهم وپیشاپیش از اشکالات احتمالی آن پوزش می طلبم زیرا در فرصت بسیار اندکی تهیه گردیده است.

دلدار

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

امشب مناظره ی بین آقای احمدی نژاد وموسوی بود .مطمئنم الآن کلی از مردم میگن موسوی کم آورد. ولی فقط اینو به خودم گفتم که هر آدم با فهم وشعوری بعد از دیدن این مناظره صد درصد به آقای موسوی رای میدهد چون با اینکه در ظاهر آقای احمدی نژاد پیروز میدان بود ولی باید از خودمون این سوال را بپرسیم که با کدامین روش این پیروزی را بدست آورده اند؟ آیا واقعا راه درست را انتخاب کرده بودند؟مطمئنا جواب این سوالات خیر(؟) است.زیرا اگر قرار باشد هر فردی برای پیروزی بر فرد ی دیگر از نام بردن اشخاص غایب(هاشمی رفسنجانی خاتمی و...)که توانایی دفاع از خود را ندارند استفاده کند این نه تنها نشانه ی قوت نیست بلکه نشانه ی ضعف در استدلال فرد است که برای فرار از مناظره و جلوگیری از رودررویی با افراد از غایبین نام می برد .این در صورتی ایست که آقای موسوی از هیچ شخصی ودولتی نام نبرد وتنها آقای احمدی نژاد ودولت وی را مورد نقد وبررسی قرار داد .ایشان نه تنها از روش آقای احمدی نژاد استفاده نکردند بلکه بارها در ابتدای صحبت های خود این امر را متذکر شدند که با بی توجهی آقای احمدی نژاد روبرو شدند که این نشانه ی درک پایین ایشان است و در مراحل بعدی دیدیم که ایشان چگونه فرزندان افراد غایب را مورد مواخذه قرار دادند( از جمله فرزندان آقای هاشمی). من در اینجا وظیفی خود میدانم به آقای رئیس جمهور یاد آور بشوم که در طول سی سال انقلاب از فرزندان آقای هاشمی با سوادتر و فعال تر ندیدم و مطمئنم هر موفقیتی که بدست آورده اند حاصل تلاش فردی خودشان است.

ودر اینجا ضروری می دانم نکته ای را یاد آور بشوم خانم زهرا رهنورد (همسر آقای موسوی)از جمله نیروهای روشنفکر انقلاب و طراحان جمهوری اسلامی هستند و جزوا ت ایشان پابه پای جزوات دکتر شریعتی شهید بهشتی و...در زمان طاغوت تکثیر می شدند و به جرات می توانم بگویم ایشان بزرگ ترین زن روشنفکر ایران در دهه های اخیر هستند .شما آقای رئیس جمهور چطور به خود جرات می دهید در مقابل همسر ایشان به این فرد توهین کنیدآیا این نشانه ی بی خردی یک فرد نیست؟.آیا برخورد آقای موسوی نشانه ی متانت ایشان نبود؟

ما مردم ایران حتی یک بار هم مشاهده نکردیم که اقای موسوی سخن شما را قطع کند ولی شما بارها در سخن های ایشان اختلال ایجاد کرده که با قاطعیت اقای موسوی مواجه شدید.شما اقای موسوی را به خاطر دکتر خطاب کردن اقای خاتمی مورد مواخذه قرار داده اید این در حالی است که بزرگترین رسوایی ایران در کابینه  ی(کردان) شما رخ داده است .

در اخر این نکته را یاد اور می شوم که اگر قرار باشد ما هم (مردم ایران)همانند دکتراحمدی نژاد استدلال کرده و از خود دفاع کنیم در آن زمان دیگر فرقی بین ما و ایشان نخواهد بود و این تنها کار ی بود که آقای موسوی با اعمال و رفتار خویش در شبی خاطره انگیز به ما مردم ایران آموختند.

و من الله توفیق

 

+نوشته شده در 88/03/14ساعت1:57توسط دلدار | |

بسم الله الرحمن الرحیم

رحلت رهبر فرزانه و بزرگ عارف زمانه حضرت ایه الله خمینی بر تمام عارفان وجان سوختگان وصال تسلیت باد

این فرصت را مغتنم می شمارم وشعری عرفانی از ایشان را تقدیم شما دوستداران می کنم:

 

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم                چشم بیمار تورا دیدم و بیمار شدم

فارق از خود شدم و کوس انا الحق بزدم                      همچو منصور خریدار سر دار شدم

غم دلدار فکنده است به جانم شرری                                  که به جان آمدم و شهره ی بازار شدم

در میخانه گشایید برویم شب وروز                               که من از مسجدو از مدرسه بیزار شدم

جامه ی زهدو ریا کندم و بر تن کردم                                فرقه ی پیر خراباتی هشیار شدم

واعظ شهر که از پند خود آزارم داد                          از دم رند می آلود ه مدد کار شدم

بگذارید که از بتکده یادی بکنم

من که با دست بت میکده بیدار شدم

+نوشته شده در 88/03/13ساعت19:20توسط دلدار | |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

عاشقان را سر ژولیده به پیکر عجب است                           دادن سر نه عجب داشتن سر عجب است

 

کلمات را بازی می گیرم برای بیا ن  چیزی فراتر از کلمه وحتی فهم

عشق متشکل شده از حروفی برای نشان دادن حالتی در فردی به نام عاشق  وعاشق خود جان سوخته ای است  در معشوق و معشوق  خود دلیلی است برای عشق که هیچ کلمه ای قادر به تصویر کشیدن آن نیست و گاهی در قالب اشخاص اجسام و.... پدیدار می شود تا عاشقی را در دام بیاندازد و دوباره چرخه ی عشق را به گردش در آورد.

عشق یعنی اوج احساسات انسانی نسبت به چیزی که از خود بالاتر می داند و برای رسیدن به آن از هستی خود می گذرد و تمام سعی خود را برای رسیدن به آن می کند و محرک بسیاری از انسان های بزرگ است .

کز عشق به غایتی رسانم                                         کاو ماند اگر چه من نمانم

از عمر من انچه هست بر جای                                    بستان و به عمر لیلی افزای

اما گاهی این عشق در غالب نیازی به نام پرستش طلوع می کنند و انسان را از موجودی دو پا به اشرف مخلوقات تبدیل می کنند و تا جایی می رساند که حتی از مر تبه ی ملایک بالاتر می برد و به تناسب شناخت انسان از محبوبش او را مرتبه ودرجه می بخشد و نام عارف را برای خود برمی گزیند.

از مسجدو می خانه تا کعبه و بت خانه                           مقصود خدا عشق است باقی همه افسانه

  اما همه ی این ها چیزی نیست جز چند حرف برای بیان چند مفهوم از چند حالت انسانی  که جز چندی از آن آگاه نیستند که  فقط چندی اشاره از آن ها باقی مانده است .به قول شاعر:

ای مرغ سحر عشق زپروانه بیاموز                             کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مدعیان در طلبش بی خبران اند                           آن را که خبر شد خبری باز نیامد

 

 

 

+نوشته شده در 88/03/07ساعت14:36توسط دلدار | |

روز ۲۷/۰۳ تولدیک سالگی بلاگتونه

+نوشته شده در 88/02/26ساعت14:8توسط رضا حسنوند | |

 

پرواز خواهم کرد

اوج خواهم گرفت

به دنبال ابرها خواهم رفت

رخت سیاه بر تنشان خواهم کرد

جفتشان را خواهم آورد

آبستنشان خواهم کرد

از عشق

و به انتظار خواهم نشست

تا روز موعود

تا روزی که مریمم هبوط کند از بهشت

باران را خواهم آورد

آن را فرود خواهم آورد

بر کوچه ی نمناک سکوت

بر تن خشک رفتگری شاعر

و موسیقی اشعارش را

با قطرات خواهم نواخت

 

و دوست خواهم شد

با درخت

درختی که ناظر عشق است

و از او می پرسم

از عشق

از مرگ

و از انتظار

و انعطاف ظهور نور

در فلق های بی انتظار

از مرگ نور در مردمک های خسته

به پشت پلک شب

از شبهای تنهایی

از تکرار واژگان

از درد حک شدن عشق بر تنش

از هم دم شدن با مترسک

در روزی که قرار بود کلاغ ها حمله ور شوند

از روزی که گفتند او را خواهند برید

از روزی که دانست دفتری خواهد شد

از روزی که فهمید مسئول حفظ رسالت شاعران خواهد شد

از روزهایی که برای شاعران جایی نبود

جز زیر سایه ی او

رضا حسنوند

10/09/1387


+نوشته شده در 88/02/06ساعت12:26توسط رضا حسنوند | |

دوستتان دارم

+نوشته شده در 88/02/05ساعت12:32توسط رضا حسنوند | |